زبان مجال آشکار شدن وجود است
متن سخنراني دکتر محمدرضا حسيني بهشتي درباره‌ي «زبان، بنياني براي انديشه فلسفي»

اگر فلسفه صورتبندي مفهومي و عقلاني هستي به نحو عام باشد، نقش مفاهيم در پژوهش فلسفي روشن خواهد شد. وقتي مفاهيم در رداي زبان به بيان ميآيند، به دليل اهميت يافتن زبان در تحقيقات فلسفي سدهي بيستم پي خواهيم برد. محمد رضا بهشتي، استاد فلسفه دانشگاه تهران براي اهل فن آَشناست. دغدغهي عمدهي او در سالهاي اخير به گواه آثارش (به خصوص سرويراستاري مجموعهي فرهنگنامه تاريخي مفاهيم فلسفي) و به شهادت موضوعاتي که در مجامع و سخنرانيهاي عمومي بيان ميکند، مداقه بر اهميت زبان در تطور و شکلگيري مفاهيم فلسفي و ميانجيگري زبان هرروزه به مثابه نخستين پايگاهيست که فلسفه مفاهيمش را از آن وام ميگيرد. عصر چهارشنبه يازدهم خردادماه سال نود دکتر محمدرضا حسيني بهشتي در مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران شماري از نتايجي را که تحقيقات اخيرش بدانها منجر شده براي پژوهشگران فلسفه و اساتيد اين مؤسسه بيان کرد و پيرامون زبان به عنوان بنيادي براي فلسفه سخنراني کرد.

دکتر بهشتي سخن را با اشاره به نسبتي که فهم ما از جهان به طور کلي و انديشه فلسفي به طور خاص با زبان دارد آغاز کرد و گفت: در زبان ما صورتهاي اوليه انديشههاي فلسفي را باز مييابيم. وي سپس بحث خود را به دو بخش کوتاه و بلند تقسيم کرد و گفت: در بخش نخست بحثي نظري پيرامون اهميت زبان در مباحث فلسفي طرح ميکنم. اين بحث خيلي مهم است و يک جلسه مجال طرح آن نيست، ضمن آن که اگرچه مستمعين عمدتا با اين بحث آشنا هستند، اما ممکن است شماري از دوستان نيازمند تمهيد مفصلتري براي بحث باشند. اما در بخش دوم فارغ از مباحث نظري به طرح شماري از مصاديق خواهم پرداخت که در طي سالها تحقيق و کار در زمينههاي فلسفي با آنها مواجه شدم و طرح آنها در اينجا چه بسا موجب شود که علاقهمندان با انگيزه بالاتري آن را دنبال کنند و به نکاتي توجه کنند که از ديد بنده پنهان مانده است.

وي سپس به طرح بحث نظري پيرامون زبان و فلسفه پرداخت و گفت: وقتي سخن از سرآغازهاي تفکر فلسفي ميکنيم، توجه به اين نکته حائز اهميت است که چه مفاهيمي از پيش به صورت ناخودآگاه و با صورت نخستينشان در زبان روزمره موجود بوده و بعد به صورت يک انديشه يا مفهوم فلسفي يا طرز نگرش فلسفي به خدا و هستي در آمدهاند. البته بايد توجه کرد که مقصود از زبان کاربرد قراردادي واژهها در برابر مفاهيم نيست که به وضعي تعيني يا تعييني به وجود آمده باشد. ميان زبان و انديشه پيوند ژرفتري برقرار است. ما در زبان به دنيا ميآييم، در آن غوطهوريم ولي به دليل آن که بسيار به ما نزديک است، کمتر به خود مجال دادهايم دربارهي آن بيانديشيم. زبان براي ما امري آشکار و پنهان است، هم به طور بديهي و تقريبي با آن آشناييم و هم به خود آن کمتر انديشيدهايم. اما وقتي به زبان به طور عميق مينگريم در مييابيم که با پديدهاي شگفت و چه بسا شگفتانگيزترين پديدهها مواجه هستيم، به گونهاي که شايد بتوان وجود انساني را وجود زبانمند تعريف کرد. در زبان و با زبان جهان ما شکل ميگيرد و افقي فراهم ميآيد که انديشيدن ما در آن صورت ميپذيرد، اين انديشيدن هم با زبان به بيان ميآيد. ما هم در زبان ميانديشيم و هم با زبان فهم ما نسبت به هستي به بيان در ميآيد. آنچه که در قالب واژهها به صورت اصوات به بيان در ميآيد فهم ما از هستي و جهان است. تا کنون نظريههاي فراواني دربارهي پيدايش زبان ارائه شده، اما به رغم اين نظريههاي متعدد، اطلاع ما از نحوهي پيدايش زبان در مجموع بسيار کم است. به نظر ميرسد که چيزي که زبان ميناميم، بنياديترين ظهور وجود انساني است. قدر مسلم آن است که زبان نحوهي با نحوهي وجودي انسان عميقا گره خورده است و انسان بدون زبان نميتواند زندگي کند.

دکتر بهشتي با تاکيد بر اينکه بيان تحکمي و مقطع اين گزارهها به دليل نبودن فرصت است، گفت: فرض کنيم اگر زبان نبود، چه چيزهايي در زندگي انساني ما نبود؟ به نظر ميرسد که زبان آن عنصر و محملي باشد که زندگي بر پايه آن استوار است. چه بسا زبان مترادف با زندگي کردن انسان باشد. زبان در مواجهه با هستي به ما مدد ميرساند و اصلا زبان خود اين مواجهه است. مواجهه ما با هستي با وساطت زبان و به ميانجي آن صورت ميگيرد. اين وساطت ابزار نيست. زبان ابزاري در اختيار ما براي مواجه شدن با جهان نيست. زبان طرح هستيشناختي وجود انسان است که آن را بر تمام هستي ميافکند. اگر از اين بحث مقدماتي که خود فرصتها ميطلبد فراتر رويم و به زبانهاي گوناگون بنگريم، طرحهاي مختلفي از جهان را در مييابيم.

beheshtiدکتر بهشتي در اين بخش بحث به تفاوتهايي که زبانهاي مختلف در نگرش به جهان و هستي ايجاد ميکنند، پرداخت و گفت زبانها به انحاي گوناگوني مجال آشکار شدن ساختار وجود را ميدهند و هيچ زباني نيست که به نحو فراخور وجود را در خودش بازنمايي کند. چون با هر آشکار شدني در زبان(که عين فهم است) يک پنهان شدني هم هست. چيزي پنهان ميشود همانطور که چيزي ديگر آشکار ميشود. وقتي به مطالعه زبانها ميپردازيم در مييابيم که هر زبان ويژگيهاي اختصاصياي دارد که در زبان ديگر ممکن است وجود نداشته باشد. انديشه بر اين محمل(زبان) استوار است و در اين بستر زبان است که ميانديشيم. به تعبير مشهور هايدگر، متفکر همچون زارع و برزگري است که شيارهاي خودش را روي زمين و مزرعه زبان ميکشد. زبان ميداني است که انديشه در آن ظهور و بروز مييابد. از اين ديد زبان بيشباهت به ميدانهاي نيرو نيست. اين ميدان در گذشته شکلگرفته است و اينک و حالا با ما ظهور و بروز مييابد. ما با و در آن سر بر آوردهايم. ما اين گذشته را نميشناسيم و برايمان يک ماقبل تاريخ محسوب ميشود. به علاوه زبان امري ايستا نيست، بلکه پوياست و در معرض دگرگونيهاست. اين دگرگونيها به اين دليل است که وجود خودش را در آگاهي ما نو به نو آشکار ميکند. ما در مواجهه با ساير زبانها(غير از زباني که در آن هستيم) نظم و ساختار و احساس و انديشه نويي را در مييابم و با قلمرو ديگري از ساختارها و احساسها مواجه ميشويم. اين مواجهه لزوما فکري، فلسفي و معرفتشناختي نيست، بلکه دامنهاش فراتر از اين است. وقتي با زبان ديگري مواجه ميشويم، نحوهي نگرش هستي که در اين زبان خودش را آشکار ميشود را در مييابيم. با آشنا شدن با اين زبان و اين نحوهي نگرش، حتي نحوهي مواجهه خودمان را نيز بهتر ميفهميم. اين امري است که شايد بيشتر ما در تجربه زبانآموزي با آن برخورد کرده باشيم. وقتي به مشابهتها و مغايرتهاي زبان خودمان با زباني که ميآموزيم پي ميبريم، لااقل با اعتماد و اطمينان بيشتري در مورد زبان خودمان نيز حرف ميزنيم. انيوس روزي گفته بود که من سه قلب دارم، چون به سه زبان سخن ميگويم. سه نوع دريافت، و سه احساس دارم، چون در سه زبان ميانديشم و سخن ميگويم. ما در مواجهه با زبانهايديگر، با راههاي ديگر انديشه هم آشنا ميشويم و چه بسا خودمان هم بتوانيم اين شيوههاي ديگر انديشه را از آن خودمان کنيم.

beheshtiدکتر بهشتي در ادامه به تجربه خودش در مواجهه با ساير زبانها اشاره کرد و گفت: زبانها ساختار متفاوتي دارند. من مدتي را سعي کردم با اين حيطه آشنا شوم و اتفاقا بسيار هم تجربه شگفتآوري است. مثلا ما در زبانهاي مثل زبان خودمان(هندواروپايي) عادت کردهايم که فعلها و اسمها صرف ميشوند. اما زبانهايي نيز هستند که در آنها اسم و فعل صرف نميشوند. امکان صرف نشاندهنده نوعي مواجهه با هستي و جهان است که لزوما اين مواجهه در همه زبانها امکان ندارد. مثلا ما در زبان چيني صرف نداريم و من اين امر را در مسافتري که چند سال پيش به چين داشتم، با يک دانشپژوه چيني در ميان گذاشتم. در چيني گويي ما زباني مواجهيم که از يکسري اتم ساخته شده است که با در کنار هم قرار گرفتن معنا پيدا ميکنند و خودشان منعطف نميشوند و با چيزي که قصد بيانش را دارند، وفق نمييابند.

دکتر بهشتي پديدهي بعدي را وجود زبانهاي چندمعنايي يا polysynthetic خواند و گفت: در اين زبانها در يک واژه چه به صورت مکتوب يا چه به صورت ملفوظ چند تصور در يک لفظ بيان ميشوند. اين معناها با يکديگر درگيري يا incorporate دارند و در يک واژه متراکم ميشوند. يا همه زبانها وصف ندارند و برخي نيز وصف را به شيوهاي که ما به کار ميبريم، ندارند. در برخي زبانها دو يا چند واژه در کنار هم يک معنا را ميرسانند که هر يک به تنهايي معنايي ندارند. برخي زبانها انضمامي محض هستند يعني انتزاع و کليتي در آنها وجود ندارد. مثلا در زبان اسکيمويي مفهوم کلي برف را نداريم و براي هر شکل خاص و انضمامي برف، يک واژه دارند. بر عکس برخي زبانها مفهوم انضمامي ندارند، و براي رسيدن به يک امر جزيي و مشخص بايد مفاهيم کلي را به يکديگر افزود. همانطور که در بحث کليها در فلسفه اين بحث مطرح ميشد که شايد اصلا از افزودن کليها هيچگاه به امر جزيي و مشخص نميرسيم.

دکتر بهشتي گفت: تفاوت زبانها ناشي از تفاوت نگرشهاست. اين امر به خصوص زماني خود را نشان ميدهد که ميخواهيم از يک زبان به زبان ديگر ترجمه کنيم. در ترجمهها با جابجايي در معاني روبرو هستيم. يکي از موارد جالب ساختار جمله است. برخي زبانها مثل زبانهاي سامي(از جمله عربي، سومري، اکدي، سرياني) ساختار دو پايهاي دارند، مثلا در عربي ميگوييم «زيدٌ طويلٌ». در اين جمله رابطه يا مفهوم «است» را نداريم. بر اين اساس برخي کوشيدهاند با توجيهاتي يک نوع جايگزين براي آن بياورند، اين امر به خصوص در منطق و ساخت سهپايهاي آن مهم است. زيرا در غياب رابطه فهم نقش آن دشوار است، بنابراين مثلا گفتند به جاي جمله مذکور بگوييم «زيدٌ هُوَ طويلٌ» و افزودن «هُوَ» اين مشکل را حل کردهاند. بوعلي در منطق شفا وقتي در مورد رابطه حرف ميزند، بسيار سعي ميکند فقدان رابطه را توضيح دهد، اما در نهايت چون خودش فارسيزبان است، ميگويد «وَ هُوَ مايُقالُ بِالفارسيه "است"». اين نشانگر آن است که در برگردان چه دشواريهايي رخ ميدهد.

beheshtiدکتر بهشتي در ادامه به ذکر برخي مفاهيم فلسفي پرداخت و گفت: واژهي يوناني کوسموس (cosmos)  به معناي جهان در خودش نگرشي نسبت به جهان را روشن ميکند. اين واژه از مصدر کاسمئين به معناي آراستن و به نظم در آوردن آمده است که در لشکرآرايي نيز به کار ميرود. اين نظم زيباست و به همينخاطر است که امروزه هنوز هم در برخي فروشگاههاي غربي بخشي به نام کاسميتيکا براي فروش لوازم آرايشي و زيبايي وجود دارد. اين نشانگر آن است که در فهم يوناني در جهان نوعي زيبايي و آراستگي برقرار است. اين طرز نگرشي بوده که ميان طبيعتشناسان يوناني(فيزيولوگها به تعبير ارسطو) که ميکوشيدند راجع به فوسيس(طبيعت)، لوگوس(حکايتي همراه توجيه در برابر ميتوس که حکايتي فاقد توجيه است و متعلق باور) سخن بگويند، وجود داشته است. ايشان از کوسموسي حرف ميزدند که در آن نظم هست، حتي نظمي قانونمند. فاصله از اين مفهوم تا مفهوم نوموس بسيار کم است. يوناني وقتي ميگفت کوسموس، نوعي قانونمندي را در آن لحاظ ميکرد. اما آيا در ساير زبانها وقتي از جهان سخن ميگويند، آيا تاکيدشان بر قانونمندي است؟ خير.

دکتر بهشتي در مورد مفهوم فوسيس به معناي طبيعت نيز گفت: اين واژه که فيزيک از آن آمده است از دو بخش فو و سيس تشکيل شده است. در يوناني هر وقت ميگوييم «فو» با يک روند و فرآيند مواجه هستيم. فو از عالم گياهي آمده و به معناي باليدن و برآمدن است و در آن پويايي و باليدن وجود دارد. اما در ترجمه اين واژه به زبان لاتين که بسيار هم به يوناني نزديک است، برخي از معاني آن از دست ميرود. اين واژه در لاتين ميشود natura که در فرهنگ رمي بيشتر جنبهاي حقوقي دارد. اولا اين واژه از عالم جانوري ميآيد و به معناي دهانهي رحم مادر است که کودک از آن زاده ميشود، ثانيا جنبهي حقوقي آن به اين معناست که در فرهنگ رمي هويت فردي بسيار اهميت دارد و اين که هر کس از کدام بطن زاده شده باشد، حائز اهميت است و اين فقط در مورد انسان نيست، بلکه در مورد اشيا و حتي خدا نيز به کار ميرود. مثلا ميگويند natura re orem. ديده ميشود که اينجا ديگر آن جنبه باليدن از ميان ميرود و به سمت نوعي ايستايي حرکت کرديم. جالب است که واژه عربي طبيعت از مصدر طبع(مهر زدن، تثبيت شدن) به مراتب بيشتر ايستاست. من براي اينکه ببينم اولين بار کي اين ترجمه صورت گرفته، بسيار گشتم و متاسفانه منابع اتيمولوژي در فارسي و عربي بسيار محدود است. به طور خيلي اتفاقي کتابي از معمر يافتم که در آن به اين ترجمه اشاره شده بود و جالب بود که در آن معمر به نظرش ميرسد که در ترجمه فوسيس به طبيعت گويي اشکالي وجود دارد.

beheshtiدکتر بهشتي در ادامه به ديگر مصاديق ويژگيهاي زباني اشاره کرد و گفت: يکي از اموري که به آن برخوردم صيغه آئوريست(Aorist) در زبان يوناني است. اين صيغه که ماضي است، غير از ماضي ساده، ماضي استمراري، ماضي بعيد و ماضي نقلي است. فهم اين صيغه کاملا به زمينه و سياقي که در آن به کار رفته است، ارتباط دارد و معمولا از آن سه چيز را ميفهميم: اول مطلق فعل در زبان گذشته، دوم آغاز گرفتن يک فعل در زمان گذشته يا جريان اين آغاز گرفتن و سوم جريان پايان گرفتن. اين صيغه در زمان ارسطو به خصوص بسيار به کار ميرفته و ميرود. تحقيقي خوبي ديدم که در اين مورد بود که اگر اين صيغه نبود، طرح مساله فلسفي قوه و فعل(دوناميس و انرگيا به معناي در کار بودن) صورت نميگرفت. حاصل اين تحقيق اين بود که اگر چنين ساختاري در زبان نبود که حالي از اين طرز نگرش به جهان است، طرح مساله قوه و فعل نزد ارسطو را نداشتيم. يا در جاي ديگري تحقيق عالمانهاي ديدم راجع به ايدهها. ما در بسياري از زبانها مسئله جنس را داريم، يعني اسمها يا مونثند يا مذکر. حال در زبان يوناني صيغه خنثي نيز داريم، اين امر اين امکان را در اختيار انسان ميگذارد که به امور فارغ از جنسيتشان بنگرد. اين امکان يک قرارداد نيست، بلکه به دليل طرز نگرشي است که خودش را آشکار ميکند. حتي اين که امري مذکر باشد يا مونث خودش خيلي جالب است، اما مهمتر از آن وجود حالت خنثي است. در تحقيق زبانشناسانهي خوبي ديدم که محقق نشان ميدهد که طرح مساله ايدهها از جانب افلاطون به دليل وجود صيغه خنثي در زبان يوناني ممکن شده است. اصلا انگار افلاطون در اين صيغه تامل کرده است و امور را نه در وجه مذکر يا مونث بودن که فارغ از اين امور ديده است. بنابراين اين امر در زبان يوناني موجود بوده و زبان اين زمينه را فراهم نموده است که يک مفهوم فلسفي شکل بگيرد.

دکتر بهشتي در پايان به حالت واسطه(مديال) در زبان يوناني و فرانسه اشاره کرد و گفت: معمولا ما دو وجه معلوم يا مجهول را براي فعل به کار ميبريم. وقتي يک فعل از فاعلي سر ميزند و به خودش هم بر ميگردد و در واقع تعدي نميکند، بلکه آنچه صورت ميگيرد روي خودش است. اين امري بين معلوم و مجهول است که به آن وجه مديال يا واسطه گويند و در زبان يوناني نيز زياد کاربرد دارد. نوع نگرش رواقي درباره فعال و آزادي در فعال ولو اين که عوامل بيروني بر ما جبر دارند، بسيار به اين حالت فعل ربط دارد. اين که خود انسان کاري را انجام داده است، ولو اين که تمام عوامل در جهت عکس اراده انسان باشند، با اين وجه فعلي به خوبي بيان ميشود. به هر حال اين شيارهاي انديشه روي زميني کشيده ميشود که امکان را فراهم ميآورد تا اين انديشهها به ثمر بنشينند. قصد من نيز جلب توجه به اين موضوع است.


1390/03/19

انجمن حکمت و فلسه ايران

تهران، خيابان نوفل لوشاتو، خيابان آراکليان، شماره 4

کد پستي 14816-11336 صندوق پستي 7166-14155  -  تلفن 66405445-021